همه چیز از یه دعوت خیلی صمیمی شروع شد؛ وقتی خانم لیلا کفاشزاده ازم خواست برم موزهی هنرهای معاصر. اون روزا جامعهمون واقعاً خستهی تلاطمهای بعد جنگ بود و همهمون دلمون یه ذره آرامش و مرهم میخواست.
اولش خانم کفاشزاده با اون لحن قشنگ و گیرای خودش، قصهی "سنگ صبور" رو برامون تعریف کرد. بعدش مهمونایی که اونجا بودن، با یه حسرتی از قدیما میگفتن؛ از روزایی که آدما واقعاً سنگ صبور هم بودن و همدیگه رو میفهمیدن. همهمون حس میکردیم چقدر جای خالیِ یه "گوشِ شنوا" توی این دنیای پر از اضطراب خالیه.
بعدش همراهِ مهمونا از کنار مجسمهی "دوبوفه" گذشتیم و رفتیم توی حیاط موزه. اونجا قرار بود من یکی از ده تا "سنگ صبورِ زنده" باشم. قانونمون هم خیلی ساده ولی عجیب بود: *۱۰ دقیقه فقط گوش بدیم. نه قضاوتی در کار باشه، نه نصیحتی و نه راهکاری. فقط میخواستیم آدما حس کنن یه جایی هست که شنیده میشن و میتونن سبک بشن. سهم من توی اون دور، حملِ یه عروسک بود که روش نوشته بود: "زخمِ تحقیر".»
«انقدر استقبال از این برنامه زیاد بود که دوباره تکرار شد. اینبار پای هنرمندای اروپایی هم وسط بود؛ اونایی که خودشون توی دلِ جنگ بودن و با هنرشون به زندگی برگشته بودن. توی این دورِ دوم، من نقش "عروسکِ بیاعتمادی"* رو داشتم؛ نمادِ همون زخمی که جنگ و سختیها به باورِ آدما میزنن، ولی باز هم میشه با صبوری ترمیمش کرد.
اون روزا یاد گرفتم که "شنیدن" چه معجزهای میکنه. بیایم دوباره برای هم سنگ صبورِ زنده باشیم و نذاریم مهربونی از یادمون بره. یادتون باشه، رقیققلب بودن اصلاً ضعف نیست، عینِ قدرته.»


